دست نوشته های یه عاشق
یادش به خیر... اولین شب شعری که توی دانشگاه رفتیم همیشه برام پر از خاطره س. حالا که دیگه مدتها از اون دوران گذشته خیلی به یاد اون ایام می افتم. هنوز اون شعر علی جهانیان رو دارم. و دکمه های دلم را دوباره وا کردم... به یاد اون دوران قشنگ که مطمئنم دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه این شعر رو اینجا آوردم. و دکمه های دلم را دوباره وا کردم و خاطرات تو را با شب آشنا کردم تو را به پشت در عقده های خود بردم و سفره دل خود عاشقانه وا کردم به خود نهیب زدم: گوش آشنا اینجاست و خاطرات تو را یک به یک صدا کردم عجیب در دل من آتشی مهیا شد به روی آتش دل، خویش را رها کردم و خواندمت که: تو را عاشقانه می خواهم و روی گفته صبورانه پا به پا کردم جوابی از تو نیامد، کمی دلم لرزید نشستم و به دلم ناشیانه "ها" کردم دوباره زمزمه کردم که: دوستت دارم و پشت پاسخ پلک ...خدا خدا کردم سکوت چشم تو در من هزار غوغا کرد ولی دوباره دلم را به سینه جا کردم دو پلک ساکت چشمت پرید و خندیدی و من به جشن شبم های و هو به پا کردم و زنگ زد و من از خواب خود پریدم، وای "الو سلام، شما؟!" ... هی شما شما کردم کسی جواب نداد، این من و غزل تنها و خط به خط همه شعر جا به جا کردم و دکمه های دلم را یکی یکی بستم و کفش خواب عجولانه تا به تا کردم .................... نه من تو را انتخاب کردم و نه تو خواهان من بودی اگر خدا سرنوشتمان را تغییر دهد من با بی تو بودن و تو با بی من بودن هر دو خالی از عشق می میریم... سپاس خدایی را که ما را اینچنین بی اراده خلق کرد! همه با آینه گفتم که خموشانه مرا می پایید گفتم ای آینه با من تو بگو چه کسی بال خیالم را چید؟ پُرسان چه کس آخر چه کسی کشت مرا که نه دستی به مدد از سوی یاری برخاست آینه بی صدا بر دلم انگشت نهاد! "استاد سیاوش کسرایی" امروز و توی این وبلاگ می خوام از عشق دفاع کنم... از عاشقی. امروز یکی از دوستای قدیمم یه حرفی زد که آتیشم زد. یکی از اون آدمایی که هنوز جرات نکردن حتی به این فکر کنن که یه روزی به یکی بگن دوست دارم... نه تو رو خدا دست بردارین از اینکه هنوز آدمشو پیدا نکرده. عاشقی یه حسه بالقوهس. تا نخوای که عاشق نمی شی. میگفت: خودتو گذاشتی سر کار با این دختره. ول کن بابا... . از اون آدمایی که حاضر نیستن به خاطر کسی یه ذره از خودخواهی شون حتی شده واسه یه لحظه دست بردارن اما وبلاگ عاشقونه دارن... یاد یه جمله ی قشنگ از دکتر شریعتی افتادم که میگه: چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند، نه ارادهي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با اين حال مدام شعر عاشقانه ميخوانند!!! من همیشه معتقد بودم عاشقی یعنی پا گذاشتن رو قویترین حس بشر... خودخواهی. تا حالا فکر کردین چرا بعضی آدما با اینکه سال ها از عمرشون گذشته هیچ وقت نتونستن کسی رو اونجوری دوست داشته باشن که تعبیرش کنن عاشقی؟ معرفت دُر گرانيست به هرکس ندهندش پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش عاشقی محدودیته واسه کسی که عاشق نیست. عاشقی جرات میخواد. به دفعات دیدم آدم هایی رو که میگن عشق کشکه... چرا؟ چون واسه یه مدت یکی رو می خواستن که حتی دوسشون نداشته... که شاید یکی دیگه رو میخواسته ... که شاید نمیخواسته. چرا ما فکر میکنیم اگه ما حاضریم واسه کسی که دوسش داریم کاری رو بکنیم اون باید لااقل همپای اونو واسه ما انجام بده؟ مگه عاشقی معاملهس؟ میبینید؟ حتی حاضر نیستیم یهخورده از احساسمونو بیمنت خرج کنیم... اصلا نمیفهمم اگه قرار باشه آدما عاشق نباشن چرا ازدواج می کنن؟ واسه ادامهی نسل؟ نسل چی؟ نسل آدمای ریاکاره دروغگوی ظالمی که روزی هزار بار خدا رو از خلقت بشر پشیمون میکنن؟ حالم بههم میخوره از آدمایی که خودشونو لای زندگی روزمرهی مزخرفشون خفه کردن. اونایی که ازدواج کردن تا به این حسه جنسی لامصبی جواب بدن که دیگه شده غایت زندگی بشر. یعنی راه دیگهای نیست؟ به قول یکی از دوستام واسه یه لیوان شیر میرن گاو میخرن!!! میخوان با اینکار به گناه نیافتن. اکثرشون بعد از یه مدت خیلی کوتاه چشمشون دنباله این و اونه. اگه فقط یهخورده... فقط یهخورده چشماتو وا کنی میبینی اطرافت رو آدمای این مدلی پوشوندن. تورو خدا بیاین یه قراری با خودمون بذاریم، اگه ما نمیتونیم عاشق باشیم... اگه نمیخوایم عاشق باشیم لااقل اونقدر عزت نفس داشته باشیم که به ساحت عاشقی توهین نکنیم. دلم نمیاد آخر این نوشته رو بدون دستنوشته های عاشقانهی نیما تموم کنم شما هم باهام همراه بشید... عزیزم مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان. اگر به تو «عزیزم» خطاب کردهام، تعجب نکن. خیلیها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار میکنند. عارضات زمان، آنها را نمیگذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر ارادهی طبیعی را در خودشان خاموش میسازند. اما من غیر از آنها و همهی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده، به قلبم بخشیده . و حالا میخواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدتهاست که ذهن مرا تسخیر کرده است. می خواهم رنگ سرخی شده، روی گونههای تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم. من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسندهی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام اردهی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری میکنید متناسب است. بزرگتر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چهطور... دوست کوه نشین تو ![]()
یه اتاقی باشه گرمه گرم
روشنه روشن
تو باشی منم باشم
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید
تو منو بغلم کنی که نترسم که سردم نشه
که نلرزم اینجوری
که تو تکیه دادی به دیوار... پاهاتم دراز کردی
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم
با پاهات محکم منو گرفتی... دو تا دستتم دورم حلقه کردی
بهت میگم چشماتو میبندی؟
میگی آره. بعد چشماتو میبندی
بهت میگم برام قصه میگی؟ تو گوشم؟
میگی آره بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشن
میدونی؟
میخوام رگ بزنم... رگ خودمو... مچ دست چپمو
یه حرکت سریع یه ضربه عمیق... بلدی که؟
ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم... تو چشماتو بستی... نمیدونی
من تیغ رو از جیبم در میارم... نمیبینی که سریع میبرم... نمیبینی
خون فواره میزنه... رو سنگای سفید... نمیبینی که دستم میسوزه
و لبم رو گاز میگیرم که نگم آآآخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی
تو داری قصه میگی
من شلوارک پامه... دستمو میذارم رو زانوم
خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا
قشنگه مسیر حرکتش حیف که چشمات بسته است و نمیتونی ببینی
تو بغلم کردی... میبینی که سرد شدم... محکم تر بغلم میکنی که گرم شم
میبینی نامنظم نفس میکشم... تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت
میبینی هر چی محکم تر بغلم میکنی سرد تر میشم
میبینی دیگه نفس نمیکشم
چشماتو باز میکنی میبینی من مردم
میدونی؟
من میترسیدم خودمو بکشم
از سرد شدن
از تنهایی مردن
ازخون دیدن
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
مردن خوب بود آرومه آروم
گریه نکن دیگه
من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیا!
بعدش تو همون جوری وسط گریههات بخندی
گریه نکن دیگه... خب؟ دلم میشکنه
دل روح نازکه... نشکونش خب...!؟
![]()
چه کسی صندوق جادویی بی اندیشه من غارت کرد؟
چه کسی خرمن رویایی گلهای مرا داد به باد؟
سر انگشت بر آینه نهادم
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد؟
اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب
قلب من رو به تو پرواز میکند
اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا، امید نوازش تو را به من نمیدهد، آنجا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم.
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت
1:19 توسط من| |
ميدوني؟
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت
16:56 توسط من| |
نه تو از دروازه ی عقل آمده ای و نه من از دریچه ی منطق تو را دیدم
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت
1:9 توسط من| |
همه با آینه گفتم، آری
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت
3:4 توسط من| |
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت
22:1 توسط من| |


