تبليغاتX
در خلوت تنهایی من
در خلوت تنهایی من

دست نوشته های یه عاشق

یادش به خیر... اولین شب شعری که توی دانشگاه رفتیم همیشه برام پر از خاطره س. حالا که دیگه مدتها از اون دوران گذشته خیلی به یاد اون ایام می افتم. هنوز اون شعر علی جهانیان رو دارم. و دکمه های دلم را دوباره وا کردم... به یاد اون دوران قشنگ که مطمئنم دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه این شعر رو اینجا آوردم.

 

و دکمه های دلم را دوباره وا کردم

و خاطرات تو را با شب آشنا کردم

تو را به پشت در عقده های خود بردم

و سفره دل خود عاشقانه وا کردم

به خود نهیب زدم: گوش آشنا اینجاست

و خاطرات تو را یک به یک صدا کردم

عجیب در دل من آتشی مهیا شد

به روی آتش دل، خویش را رها کردم

و خواندمت که: تو را عاشقانه می خواهم

و روی گفته صبورانه پا به پا کردم

جوابی از تو نیامد، کمی دلم لرزید

نشستم و به دلم ناشیانه "ها" کردم

دوباره زمزمه کردم که: دوستت دارم

و پشت پاسخ پلک ...خدا خدا کردم

سکوت چشم تو در من هزار غوغا کرد

ولی دوباره دلم را به سینه جا کردم

دو پلک ساکت چشمت پرید و خندیدی

و من به جشن شبم های و هو به پا کردم

و زنگ زد و من از خواب خود پریدم، وای

"الو سلام، شما؟!" ... هی شما شما کردم

کسی جواب نداد، این من و غزل تنها

و خط به خط همه شعر جا به جا کردم

و دکمه های دلم را یکی یکی بستم

و کفش خواب عجولانه تا به تا کردم

....................

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:19 توسط من| |
ميدوني؟

یه اتاقی باشه گرمه گرم

روشنه روشن

تو باشی منم باشم

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید

تو منو بغلم کنی که نترسم که سردم نشه

که نلرزم اینجوری

که تو تکیه دادی به دیوار... پاهاتم دراز کردی

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم

با پاهات محکم منو گرفتی... دو تا دستتم دورم حلقه کردی

بهت می‏گم چشماتو می‏بندی؟

می‏گی آره. بعد چشماتو می‏بندی

بهت می‏گم برام قصه می‏گی؟ تو گوشم؟

می‏گی آره بعد شروع می‏کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی‏شن

می‏دونی؟

می‏خوام رگ بزنم... رگ خودمو... مچ دست چپمو

یه حرکت سریع یه ضربه عمیق... بلدی که؟

ولی تو که نمی‏دونی می‏خوام رگمو بزنم... تو چشماتو بستی... نمی‏دونی

من تیغ رو از جیبم در میارم... نمی‏بینی که سریع می‏برم... نمی‏بینی

خون فواره می‏زنه... رو سنگای سفید... نمی‏بینی که دستم می‏سوزه

و لبم رو گاز می‏گیرم که نگم آآآخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی

تو داری قصه می‏گی

من شلوارک پامه... دستمو می‏ذارم رو زانوم

خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا

قشنگه مسیر حرکتش حیف که چشمات بسته است و نمی‏تونی ببینی

تو بغلم کردی... می‏بینی که سرد شدم... محکم تر بغلم می‏کنی که گرم شم

می‏بینی نامنظم نفس می‏کشم... تو دلت می‏گی آخی دوباره نفسش گرفت

می‏بینی هر چی محکم تر بغلم می‏کنی سرد تر می‏شم

می‏بینی دیگه نفس نمی‏کشم

چشماتو باز می‏کنی می‏بینی من مردم

می‏دونی؟

من می‏ترسیدم خودمو بکشم

از سرد شدن

از تنهایی مردن

ازخون دیدن

وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم

مردن خوب بود آرومه آروم

گریه نکن دیگه

من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیا!

بعدش تو همون جوری وسط گریه‏هات بخندی


گریه نکن دیگه... خب؟ دلم می‏شکنه

دل روح نازکه... نشکونش خب...


نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 16:56 توسط من| |
نه تو از دروازه ی عقل آمده ای و نه من از دریچه ی منطق تو را دیدم

نه من تو را انتخاب کردم و نه تو خواهان من بودی

اگر خدا سرنوشتمان را تغییر دهد

من با بی تو بودن

و تو با بی من بودن

هر دو خالی از عشق می میریم...

سپاس خدایی را که ما را اینچنین بی اراده خلق کرد!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 1:9 توسط من| |
همه با آینه گفتم، آری

همه با آینه گفتم که خموشانه مرا می پایید

گفتم ای آینه

با من تو بگو

چه کسی بال خیالم را چید؟
چه کسی صندوق جادویی بی اندیشه من غارت کرد؟
چه کسی خرمن رویایی گلهای مرا داد به باد؟
سر انگشت بر آینه نهادم

پُرسان

چه کس آخر

چه کسی کشت مرا

که نه دستی به مدد از سوی یاری برخاست
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد؟

آینه
اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب

بی صدا

بر دلم انگشت نهاد!

 

"استاد سیاوش کسرایی"

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 3:4 توسط من| |

امروز و توی این وبلاگ می خوام از عشق دفاع کنم... از عاشقی.

امروز یکی از دوستای قدیمم یه حرفی زد که آتیشم زد. یکی از اون آدمایی که هنوز جرات نکردن حتی به این فکر کنن که یه روزی به یکی بگن دوست دارم... نه تو رو خدا دست بردارین از اینکه هنوز آدمشو پیدا نکرده. عاشقی یه حسه بالقوه­س. تا نخوای که عاشق نمی شی. می­گفت: خودتو گذاشتی سر کار با این دختره. ول کن بابا... .  از اون آدمایی که حاضر نیستن به خاطر کسی یه ذره از خودخواهی شون حتی شده واسه یه لحظه دست بردارن اما وبلاگ عاشقونه دارن...

یاد یه جمله ی قشنگ از دکتر شریعتی افتادم که میگه: چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند، نه اراده‌ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند!!!

من همیشه معتقد بودم عاشقی یعنی پا گذاشتن رو قوی­ترین حس بشر... خودخواهی. تا حالا فکر کردین چرا بعضی آدما با اینکه سال ها از عمرشون گذشته هیچ وقت نتونستن کسی رو اونجوری دوست داشته باشن که تعبیرش کنن عاشقی؟

معرفت دُر گرانيست به هرکس ندهندش   پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش

عاشقی محدودیته واسه کسی که عاشق نیست. عاشقی جرات می­خواد. به دفعات دیدم آدم هایی رو که میگن عشق کشکه... چرا؟ چون واسه یه مدت یکی رو می خواستن که حتی دوسشون نداشته... که شاید یکی دیگه رو می­خواسته ... که شاید نمی­خواسته.

چرا ما فکر می­کنیم اگه ما حاضریم واسه کسی که دوسش داریم کاری رو بکنیم اون باید لااقل همپای اونو واسه ما انجام بده؟ مگه عاشقی معامله­س؟

می­بینید؟ حتی حاضر نیستیم یه­خورده از احساسمونو بی­منت خرج کنیم...

اصلا نمی­فهمم اگه قرار باشه آدما عاشق نباشن چرا ازدواج می کنن؟ واسه ادامه­ی نسل؟ نسل چی؟ نسل آدمای ریاکاره دروغگوی ظالمی که روزی هزار بار خدا رو از خلقت بشر پشیمون می­کنن؟

حالم به­هم می­خوره از آدمایی که خودشونو لای زندگی روزمره­ی مزخرفشون خفه کردن. اونایی که ازدواج کردن تا به این حسه جنسی لامصبی جواب بدن که دیگه شده غایت زندگی بشر. یعنی راه دیگه­ای نیست؟ به قول یکی از دوستام واسه یه لیوان شیر میرن گاو می­خرن!!!

میخوان با اینکار به گناه نیافتن. اکثرشون بعد از یه مدت خیلی کوتاه چشمشون دنباله این و اونه. اگه فقط یه­خورده... فقط یه­خورده چشماتو وا کنی می­بینی اطرافت رو آدمای این مدلی پوشوندن.

تورو خدا بیاین یه قراری با خودمون بذاریم، اگه ما نمی­تونیم عاشق باشیم... اگه نمی­خوایم عاشق باشیم لااقل اونقدر عزت نفس داشته باشیم که به ساحت عاشقی توهین نکنیم.

دلم نمیاد آخر این نوشته رو  بدون  دستنوشته های عاشقانه­ی نیما تموم کنم شما هم باهام همراه بشید...

عزیزم
قلب من رو به تو پرواز می­کند

مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان. اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده­ام، تعجب نکن.

خیلی­ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می­کنند. عارضات زمان­، آن­ها را نمی­گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده­ی طبیعی را در خودشان خاموش می­سازند.

اما من غیر از آن­ها و همه­ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده، به قلبم بخشیده . و حالا می­خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت­هاست که ذهن مرا تسخیر کرده است.

می خواهم رنگ سرخی شده، روی گونه­های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم.

من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده­ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده­ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می­کنید متناسب است.

بزرگ­تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه­طور...
اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا، امید نوازش تو را به من نمی­دهد، آن­جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم.

دوست کوه نشین تو

نیما 

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:1 توسط من| |